تبليغاتX
کافه اسپرسو

کافه اسپرسو

در پيت هستم اي... ، سطل آشغال، ديگر درموردش فكر نمي كنم و...

* هميشه وقتي به احوال آدمها و كارهايشان فكر مي كنم متوجه مي شوم، كه همه آدمها يكنفر را دارند كه يك جورايي مريدش هستند. هميشه هر كاري دارند با او مشورت مي كنند و مي شه گفت الگوي زندگيشان همين آدم است. حالا فك كن همين آدم خودش مريد يكي ديگه است و آن نفر ديگر هم مريد ديگري حالا همين روند ادامه دو هر بار كه اين سلسله بالاتر برود آن ولي از هر نظر با كمالاتر مي شود تا برسد به يك نفر خاص. هميشه تو اين فكر بودم و هستم كه ان يكنفر چه جور آدمي هست باخطر همينه كه هميشه در پي اش هستم.

* آدمها در هر سطحي كه باشند احتياج به يك سطل آشغال ذهن و دل دارند، تا افكار آشغالشان را درون اين سطل بريزند. خوب نيست آدم آشغالدوني ذهن و دل كسي باشه ولي خودش ديواري براي آشغال گذاشتن نداشته باشد.

* الان تو حال برزخم، اين را فهميدم كه دوستي بايد ريشه داشته باشه و  فهميدم كه هيچ وقت باغبون خوبي نبودم چون درختانم همه ريشه هايشان خشكيده. شايد بخاطر اين باشد كه زيادي بهشان رسيدم،ديگر نمي خواهم در موردش فكر كنم بهتر است دونه دونه يشان را قطع كنم و بعد بنشينم به اين برهوت بنگرم. هميشه كه سبزي زيبا نيست.

* در چرخش افلاك و زمين هر بدي كه به ديگري كردم چرخ زد و برگشت پيش خودم.

* امروز يك خانواده را در كافه اي ديدم كه دور ميزي نشسته اند ولي حرف نمي زنند...؟!


+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 17:45  توسط   | 

کو گوش شنوا؟

داستان از اینجا شروع شد که سر خیابانمان منتظر تاکسی بودم، می خواستم برم ولیعصر بعد از چند دقیقه تاکسی امدم و برام چراغ زد، گفتم ولیعصر، از کنار رد شد و در فاصله ای غیر معمول ایستاد. با خودم گفتم حتما می خواد مسافر پیاده کنه سرم را برگرداندم و چشم براه ماشین دیگری شدم، که صدای بوق دوباره نظرم را به تاکسی برگرداند راننده با دست اشاره کرد بیا و من هم رفتم سوار ماشین شدم. انگار راننده منتظر یک بهانه بود که سر صحبت را با مسافرها باز کنه به من گفت شما مگه نگفتی ولیعصر؟! من هم ایستادم دیگه. گقتم که خیلی از من فاصله گرفتید فکر کردم که مسیرتان جای دیگه است. جواب داد که من ایستادم، دور و نزدیک نداره، و این استارت حرف زدنش بود و شروع کرد به روضه خواندن، مسافر کنار دستیش معلوم بود که اصلا وصله نداره چون هر چند دقیقه یک بار نفسش را با شدت بیرون می داد و نگاهی به راننده  می انداخت مسافر کنار دستیم من هم که بی خیال، تو حال خودش بود و اینجا بود که مسافر سوم هم سر رسید یک بنده خدایی که گیر اداری داشت. راننده همچنان داشت صحبت می کرد و مسافر تازه وارد هم شروع کرد از گرفتارهایش گفتن و انجا یک چیزی و فهمیدم که ما هیچ کدام کسی را بعنوان گوش شنوا نداریم

اینها را گفتم که بگم زمانی که استارت این وب را زدم در این فکر بودم که هرگز از احساساتم نگم و فقط درباره چیزهای بنویسم که فکرم را مشغول می کنه که نشد ولی از این به بعد سعی می کنم وارد احساسات نشدم که به نظرم چیزی بدتر از احساس نیست.

این چند وقت اخیر عاشق این نوع شعرهای که معنی و مفهوم بیت زیر را می دهد شدم

ما ز یاران چشم دوستی داشتیم

                                        خود غلط بود انچه که می پنداشتیم

در کل یک نکته در خودم کشف کردم که ادم نیستم که تنهایی را بتونم تحمل کنم ولی همچنان اعتقاد دارم رابطه های که دارم را باید تا انجایی که می شه باید قطع کنم.

چیزی که خیلی دوست دارم بهش برسم رهایی، ولی نمی دونم چرا درست زمانی که در چند قدمیش هستم آن قدر ازش دور می شم که خدا می دونه.؟؟؟

خیلی گفته های دیگری داشتم که ناگفته ماند.

*شخصی به نام رودری بنده را قابل دونسته و گفتن که می خوان با من صحبت کنند ولی نشانی از خودشان جا نگذاشتن

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 4:42  توسط   | 

بزرگ می نویسم که قشنگ ببینی

*کاش می توانستم تمام حس را بیان کنم، و بگویم که چقدر غمگینم،

*من اینم که هستم.

*فکر کنم من  تنها عاشقی هستم که در کنار معشوقش لذت نمی برد.

*بگذار فاصله میان ما حکم کند که زهر دوری شیرنی، دوست داشتنم را بکشد.

* حرف برای گفتم زیاد دارم، اما زبانی برای گفتنش ندارم

*امروز برای "آخرین" بار در نقشی بازی کردم که سالیان دراز

بهش خو گرفته بودم، پس تا سالیان دراز که حسرت امروز را خواهیم خورد.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 14:4  توسط   | 

خداحافظی غمنگیزترین شعر دنیاست

یعنی خیلی روش فکر کردم  و به این نتیجه رسیدیم که هر سلامی به هر نوع یا مضمونی که از دهان خارج می شه مثل استارت زدن که موتوری را روشن می کند و "این یعنی شروع"، یکم که گذشت وقتی دیدیم که موتور خوب گرم شد می زنیم تو دنده و می چرخیم تا بچرخیم، و بالاخره یک روزی بنزین این موتور تمام می شه "یعنی تمام" و  بنظرم بدترین لحظه زندگی است، خداحافظی

تصمیم که یادم رفته بود. اینه که هرگر به کسی نگم سلام تا خداحافظی نشنوم، چون به قول یک ادم

"خداحافظی غمنگیزترین شعر دنیاست"



   

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 4:26  توسط   | 

پراکنده

چندتا تصمیم گرفتم یکیش اینکه از این به بعد تو هر وبی که رفتم(چه انها آینجا می سرن چه انها که گذری می رم توش) بی خودی کامنت نذارم دومیش...! یادم رفت.بالباقی هم بگذارید خوصوصی باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:57  توسط   | 

زبان آتش

هدیه محمد رضا شجریان تصنیف "زبان آتش" سروده فریدون مشیری را در اینجا دانلود کنید.


+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 14:20  توسط   | 

???


"از عرش به فرش و از فرش به زیر خاک خواهد رفت این سرزمین"
اعتقاد دارم که یک کشور درختی است با میوه ای به نام "دوران". هر میوه یک ویژگی داره. اما همه ی این میوه ها باید محکم بر سر شاخه هایشان و شاخهایشان هم استوار بر تنه که بر ریشه ای که بر خاک دمیده باقی بمانند، تا باشد این درخت به یاری خدا باقی بماند. اما وای به حال دوره که بخواهد سستی کند و خود را رها کند، آن وقت است که میوه آنقدر چرخ می زنند که محکم به زمین گرم بخورد، تا شاید "اگر" خدا خواست از این میوه تخمی بماند و این دانه در زمین کاشته شود و اگر زمین مرغوب باشد نهالی براید جدید تا باشد که اگر گذر زمان خواست این نهال هم درختی شود استوار، در زیر سایه درخت اول. آیا این رهایی ارزش این همه اگر را دارد؟ کی به زمین گرم خواهیم خورد؟ آیا تخمی که درون میوه ماست کاشته می شود؟و...?

اضافه شد:
روز را با وجود رنگین کمانیش دوست ندارم، شب زیباست، یک رنگ است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 9:25  توسط   |